یک لحظه اگر چشم تو .
جادویم کرد .

تا روز ابد اسیر.
آهویم کرد .

من ،شاعر یک مشت .
رباعــی بودم .

چشمان تو عاقبت .
غــــزل گویم کرد .

هيچوقت حضورتو براي كسي يادآوري نكن=)..

 

اگه سراغي ازت نگرفت بدون تو زندگيش جايي نداري..

به كساني كه تا دم دم هاي صبح بيدارند نزديك نشويد
آنها زخم هايي روي خاطراتشان دارند
كه به خاطرش جاي تمام زندگيشان درد ميكند

چقدر "غریب"...

 

"هیچڪس" انگار

 

هواے "هیچڪس" را "نمیڪند"

 

"یخ" ڪرده "زمیݧ"

 

از "بـےهوایـے"...


زود می‌لرزد دلم! این‌قدر طنازی نکن !

این‌چنین با چشم معصومت هوس‌بازی نکن !

یک سؤال ساده پرسیدم جوابش ساده است

یا بگو «نه» ؟ یا که «آری» ؟ قصـه‌پردازی نکن

تنهایی بعد از تو در این سازه مرا کشت


دلتنگی بی حد و بی اندازه مرا کشت

 

در فکر تو بودم که غم از پنجره آمد


با خنجر تیز غزلی تازه مرا کشت

بیا… از خاطره یک آه مانده

 

همیشه قسمتی از راه مانده

 

نه یعقوب و نه مصر و نه برادر

 

بیا… یوسف ته این چاه مانده

به سرزمينى خوشبخت بدل مى شوم

به سرزمينى خوشبخت بدل مى شوم

به سرزمينى پر از آواز پرنده

وقتى تو مى روى

سر در گريبانم

مثل مردمى كه

كسى را از دست داده اند .