تبليغاتX
يك بيگانه هراس من باري همه از مردن در سرزميني است که مزد گورکن، از آزادي آدمي افزون باشد***گرامی باد یاد شهدای نهضت سبز ایران
انسان هميشه ندانسته ، حتي در عميق ترين پريشاني ها ، زندگيش را طبق قوانين زيبايي مي سازد.

وقتی روی کیک تولدت ۶۶ رو دیدم شاخ در آوردم. پیر شدی سید! ولی خداییش بهت نمیاد، شاید مرتب و خوش پوش بودنت سنت رو این قدر ها نشون نمیده.

سید درسته بعضی وقت ها بدجوری لج مارو درآوردی ولی باید اعتراف کنم که خیلی از خاطرات خوبم متعلق به دوران ریاست توئه.

درسته الآن میرحسین عزیزمان پیش قراول جنبش سبز ماست ولی نمی دونم که چه کار با این اصولگراها کردی که این طوری ازت کینه دارن، هرجا میشینن لعنتت می کنند. نمونش همین چند روز پیش که یکی از این طرفدارای استبداد با میرحسین زیاد کار نداشت، شیخ مهدی رو هم بیخیال بود ولی بدجوری از تو دلچرکین بود. نمونه دیگش همین برادر حسین خودمون با کیهان فخیمش که بی خیالت نمیشه.

پ.ن۱:ناگفته های جنبش سبز در مصاحبه با محسن مخملباف؛ خاتمی هم گاندی ایران و هم گاندی منطقه است

پ.ن۲: مثل همیشه دیر کشف کردم، فعلا مشغول آهنگ های شاهین نجفی هستم، همه کاراش رو دانلود کردم، بدجوری فاز میده. مخصوصا این آخری که برای ترانه موسوی خونده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:17  توسط مصطفی  | 

این هفته حوادث عجیب و غریب زیادی اتفاق افتاده که مهمترینش، روز قدس بود. تظاهرات میلیونی سبز مردم در این روز، فضای سیاسی کشور را وارد مرحله جدیدی کرده است. مرحله ای که خیلی زود عواقب خود را نشان داد. بهتره زیاد عجله نکنم و به مشاهدات خودم از این روز به یاد ماندنی بپردازم.

ساعت 9.45 به همراه خانواده به میدان هفت تیر رسیدیم. با این حال که نزدیک ترین مسیر به خانه ما میدان توحید بود، ولی از اونجاییکه اعلام شده بود کروبی در میدان هفت تیر حضور پیدا می کند، می شد حدس زد که سبز ها در این مسیر بیشتر حضور پیدا می کنند. یک ربع به آغاز رسمی تظاهرات باقی مانده بود، ولی گروه های 100-200 نفره در اطراف میدان به چشم می خوردند، که برادران نیروی انتظامی تذکر می دادند که نباید تجمع کنید. در همین حین یک ماشین پلیس مجهز به بلند گو در وسط میدان نظر خیلی ها را به خود جلب کرد؛ چرا که از مردم می خواست که به جای تجمع در میدان، به مسیر های راهپیمایی تشریف ببریم وگرنه حسابمان با کرام الکاتبین است.

جمعیت به سمت خیابان کریم خان حرکت کردند. درست مانند قطرات یک چشمه که سرآغاز یک رود هستند، مردم نفر به نفر یا دونفر دونفر خود را به توده اولیه رسانده و در جریان خیابان کریم خان حرکت می کردند. بیم و امیدی که از اول هفته پیش و مخصوصا شب قبل تظاهرات در وجودم تلاطم داشت به امیدی سبز تبدیل شده بود. باورم نمی شد، صد متری نرفته بودیم که دیدم، چند نفر با ربان سبز و قیچی بین مردم ایستاده اند و به اندازه مچ دستشان ربان سبز می برند. جمعیت شده بود سبز، بانگ الله اکبر بر لب و دست ها بالا به نشانه پیروزی. مردمی را نگاه می کردم که ناباورانه در دو سمت خیابان ایستاده اند و به این جمعیت نگاه می کنند. بعضی ها دوان دوان خود را به جمعیت می رساندن، و بعضی دیگر هر جا بودند با بهتی سهمگین، پاهایشان رایای رفتن نداشت. نمی دانم به چه فکر می کردند، شاید به اینکه: یعنی یک عمر ما بعد نماز جماعت و جمعه، با دست های گره کرده سیل "مرگ بر ها" را ردیف می کردیم، حاصلش شده این؟ یا شاید عده ای در خیال این بودند که چه کنیم تا دنیا از این جمعیت با خبر نشود، شاید بهتر است کل این جمعیت را 300 نفر بگوییم، یا آنها را عده ای اندک که قصد بر هم زدن اتحاد امت اسلامی را دارند؛ خطابشان کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 23:11  توسط مصطفی  | 

امشب آخرین شب از شب های قدر است. از اونجایی که چند وقته دچار بی حوصله گی مفرط شدم، و نه کتابی می خونم ،نه فیلمی می بینم، نه مجله ای می خوانم( شاید الآن می خواد دادتون بلند بشه که مجله ای نیست که بخونی، درست ولی اگه بود باز هم حوصله ای نبود) نه مسافرتی رفتم و نه حوصله دارم برم، ماه رمضون هم هست و یه بهانه مشتی برام و برای این بی حوصله گی جور کرده. با جمیع این اوصاف شدیدا  همه چیز دست به دست هم داده که در نقش یک کاندیدای اضمحلال فرهنگی قرار بگیرم. به همین دلیل نمی تونم درباره این شب و عظمت شب قدر صحبت کنم. نه درباره این موضوع بلکه درباره هیچ موضوع دیگه هم نمی تونم چیز دندان گیری به شما عرضه کنم. پس همین حالا خیالتون رو از این بابت راحت کرده باشم. ولی می تونم بهتون توصیه کنم که حتما مقاله مربوط به شب قدر دکتر سروش در کتاب "حدیث بندگی و دلبرگی" رو بخونید. مقاله نویی به حساب میاد و دید جالبی به قدر داره.

اصلا خالی شدم، بهتره بگم تهی شدم. از هر ایده ای، علاقه ای، و امیدی. اصلا باورم نمیشه، یک مدتی دارم کلنجار می رم با خودم، مغزم رو به کار گرفتم که یک ایده ای، برای فیلمنامه جور کنم تا بتونم برای این جشنواره رویش، فیلمنامه ای بفرستم. آخرش به خودم گفتم درباره همین بی حوصله گی و تهی بودن یه چیزی بنویسم، که یادم اومد "فلینی" قبل من این زحمت رو به خودش داده "هشت ونیم" رو ساخته(که اتفاقا هم خیلی گرفته و همه به به و چه چه گفتن و میگن)، بعد گفتم عیبی نداره تو دومی باش، بعد یه صحنه های گنگی از فیلم هایی که حالا اسمشون خاطرم نیست به ذهنم اومد که ای دل غافل، دومی که هیچی دهمی هم نمی شی.

پ.ن1: تمام امیدم به این روز جمعه ای هست که می خواد بیاد،صد البته در وهله اول به خاطر اینکه شاید این جمعه بیاید، شاید. در ثانی قراره بریم وسط خیابونها و به قول "ابطحی" پهن شیم کف خیابونها تا مشت محکمی بزنیم تو دهن استکبار.

پ.ن2:شیخ عزیز اصلاحات رو دارن بدجوری اذیت می کنند. دلمان خون است. تو این شب های عزیز، "صدا و سیما" و مخصوصا بخش فخیمه "بیست و سی" بر شدت لجن پراکنی هاش افزوده و با قصد قربت[...] تا هر شب اعصابمان را به کثافت نکشه ول کن نیست. سعیکم مشکور

پ.ن3: دیروز نه، پریروز نه، پس پریروز جناب "دکتر مهدی خزعلی" رو نزدیکای انقلاب دیدم، دوستان که میشناسن همون کوچه ای که مغازه حمید هست. رفتم جلو گفتم آقای خزعلی؟، نمی دونم تو وجودم چی دید که حس کردم کمی ترسیده، شاید از ظاهرم این طور برداشت کرد که اومدم وسیله ای باشم تا دوباره ببرنش انفرادی. گفت:بله. گفتم:از نوشته هاتون خیلی لذت می بریم. لبخندی زد و با تواضع تشکر کرد. التماس دعا گفتم و خداحافظی کردم.

بدجوری این آدم رو ستایش می کنم، حتما نوشته هاش رو خوندین، اگه نخوندین به سایتش حتما سری بزنید.  

پ.ن4: سر آخر هم به خاطر اینکه گوی سبقت رو از رقبا نربایم و به عنوان مصداق اضمحلال فرهنگی این ماه منتخب نشم، قصد دارم بخشی از سخنان "آندره مالرو" را که دو شماره پیش در "فیلم نگار" خواندم را اینجا ذکر کنم: "ما می دانیم که به دنیا آمدن خود را نخواسته ایم و مردن خود را نیز نخواهیم خواست، پدر و مادر خود را انتخاب نکرده ایم و در برابرزمان، کاری از دستمان بر نمی آید. می دانیم که بین هر یک از ما و عالم هستی نوعی شکاف وجود دارد. وقتی که می گویم هر انسانی حضور سرنوشت را به شدت حس می کند، منظورم این است که استقلال جهان را نسبت به خود؛ تقریبا همیشه و یا دست کم در بعضی لحظات به طرزی دهشتناک، حس می کند."

"سرنوشت مرگ نیست، بلکه مرکب از همه چیزهایی است که انسان را به آگاهی یافتن از وضع و حال خود وا می دارد. سرنوشت عمیق تر از بدبختی است. فاجعه مرگ در این است که زندگی را تبدیل به سرنوشت می کند و از مرگ به بعد، هیچ چیز را نمی توان جبران کرد."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:17  توسط مصطفی  |