|
انسان هميشه ندانسته ، حتي در عميق ترين پريشاني ها ، زندگيش را طبق قوانين زيبايي مي سازد.
|

از کجا شروع کنم، از اون جایی که شروع شد بگم. دیروز ساعت حول و حوش 10 بود که پسر دائیم بهم پیامک داد که آیت الله العظمی منتظری به رحمت خدا رفتند. خوب قاعدتا مثل خیلی از شماها برقم گرفت، و اندوه به سراغم آمد. وقتی خودم رو از خوابگاه به دانشگاه رسوندم سریع سراغ سایت های خبری رفتم تا از صحت خبر مطلع شوم. خبر مثل همیشه درست بود. اولین مسئله که به ذهنم اومد اینکه باید تو مراسم تشییعشان شرکت کنم. خوب به خانواده سپردم که مرا از زمان مراسم با خبر کنند. بیشتر احتمال می دادم روز سه شنبه صبح مراسم برگزار شود و من که دوشنبه به تهران بر می گردم با خیال راحت می توانم در مراسم شرکت کنم. اما وقتی ساعت 8 شب تازه متوجه شدم که 13 ساعت دیگه مراسم در قم شروع می شود و من در زنجان هستم، عمق فاجعه رو بیشتر درک کردم!
خب سریع کارهام رو کردم و به سمت تهران راه افتادم و بی خیال دانشگاه و درس و مشق شدم. حالا بماند که چطور خودم رو به تهران رسوندم که اون خودش داستانی مفصل است.
از امروز صبح بگم که ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم، خوابی که فقط 2 ساعت بود. به همراه مادر و خواهر گرامی به ترمینال جنوب رفتیم. اونجا بود که فهمیدیم نه اتوبوسی هست و نه سواری ای. اونجا بود که با یه خانومی که او هم می خواست به قم بره آشنا شدیم( که بعد فهمیدیم او هم برای تشییع جنازه آیت الله قصد رفتن به قم را دارد). وقتی خدا بخواد جور بشه میشه، یه ماشین پژو 206 صندوق دار جلو ما وایستاد و ما رو سوار کرد، بعد فهمیدیم که راننده نیز با ما هم داستان است. بنده خدا ما رو تا جلوی پل حجتیه که بیت آیت الله اونجا قرار داشت رسوند و پولی هم از ما نگرفت. تازه شمارش رو هم به ما داد که اگه بشه برگشتن هم با هم باشیم. از بحث های داخل ماشین می گذرم، ولی همین رو بگم که فهمیدم دیگران چقدر از من جلو ترن.
ساعت 8.30 جلوی بیت آیت الله پر از جمعیت سبز بود که شعار می دادند، الله اکبر و یاحسین میرحسین. با گذشت زمان فهمیدم جمعیت حاضر بیشتر متشکل از اصفهانی ها ونجف آبادی ها، قمی ها و کسانی که از تهران آمده اند تشکیل می شود. این بار دیگر مردم با خیال راحت نماد های سبزشان را در آورده بودند و سبز شده بودند.
ساعت 9.15 شد که تشییع جنازه آغاز شد. ازدحام جمعیت به حدی بود که با حرکت ماشین حامل جنازه آیت الله جمیعت در هم فشرده شدند و اگر دیر جنبیده بودیم زیر دست و پای ملت افتاده بودیم. خلاصه با آغاز تشییع جنازه شعارهای ملت هم تندتر و تندتر شد. با اندوهی از دست دادن رهبری بزرگ و با شادی ای از حضور این جمعیت عظیم آن هم در شهر قم که تا قبل این فکرش را هم نمی شد کرد به راه افتادیم و شعار دادیم. در ادامه شعارها را به صورت مبسوط بیان می کنم.
از نکات جالب توجه این که مردم قم که تا این زمان چنین جمعیت سبزی را ندیده بودند و چنین شعارهایی را نشنیده بودن، مات و مبهوت به ما می نگریستند. گاهی تعجب بود، گاهی نگرانی و گاهی اندوه که از چهره هایشان می بارید.
تقریبا 10.45 بود که نماز به امامت آیت الله شبیری زنجانی اقامه شد. ما که به علت ازدحام جمعیت بیرون حرم مانده بودیم همان بیرون مشغول خواندن نماز میت شدیم. وقتی نماز شروع شد، صدای گریه ها بود که از اطرافم می شنیدم. اکثرا مردم هم سن و سال پدرم بودند که در حین نماز می گریستند. آنها می دانند که منتظری چقدر مظلوم بود.
بعد از اقامه نماز به همراه جمعیت باز به سمت بیت آیت الله حرکت کردیم و باز هم شعار می دادیم. با خود فکر کردم که مراسم امروز چطور تمام می شود، دیری نگذشت که جوابم را یافتم، چون دیدم گروه سازماندهی شده بسیجی، درست پشت جمعیت سبز ها شروع به حرکت و دادن شعار کرد. فهمیدنش زیاد سخت نبود که به زودی شاهد درگیری ای بین مردم و بسیجی ها خواهیم بود. نزدیکی های بیت آیت الله بودیم که پشت سرم فریاد های حیدر حیدر را شنیدم، و اگر دیر جنبیده بودم، لگدی که یکی از این بسیجی ها در هوا ول کرده بود به من خورده بود. بسیجی به مردم می گفت برید گم شید!
بسیجی ها جلوی بیت آیت الله تجمع کردن، و شروع به سنگ پرانی به مردم و بیت آیت الله کردن. نیروی انتظامی هم سعی می کرد فاصله ای بین آنها و مردم سبز ایجاد کند. مردم که این وحشی گری را دیده بودن کم کم متفرق شدن. کمی که جلو آمدم با صحنه های جالبی روبرو شدم. عده ای که جمع شده بودن و با قمی های متعجب و متعصب بحث می کردن. عده ای گوشه خیابان برای خودشون روزنامه پهن کرده بودن و نماز می خوندن، و عده ای هم بساط نهار رو پهن کرده بودن نوش جان می کردن!

شعار ها:
دیکتاتور نگاه کن عزت خدا دادیه
منتظری زنده است مرجع پاینده است
عدالت شعارشون کهریزک افتخارشون
عمرو عاص عمروعاص 63 درصد اینجاست
منتظری منتظری راهت ادامه دارد حتی اگر دیکتاتور بر ما گلوله بارد
وصیت منتظری پایان این دیکتاتوری
این ماه ماه̗ خون̗ یزید سرنگونه
اونکه تقلب کرده عکس ها رو پاره کرده
اگر امام زنده بود شک نکنید با ما بود
اگر امام زنده بود تو حصر خانگی بود
منتظری منتظری آزادیت مبارک
عزا عزاست امروز روز عزاست امروز ملت سبز ایران صاحب عزاست امروز
عزا عزاست امروز روز عزاست امروز زندانی سیاسی صاحب عزاست امروز
20.30 20.30 شیوه عمروعاصه
مجتهد واقعی منتظری، صانعی
مرگ بر تحجر چه مصباح چه دکتر
اشک تمساح نمی خوایم دولت مصباح نمی خوایم
تسلیت کینه ای نمی خوایم نمی خوایم
یا حضرت معصومه منتظری مظلومه
محمود خائن ........
و....

با خود می گفتم که حادثه ای در راه است، ولی باور نمی کردم به این بزرگی. مردی بزرگ که در تمام عمرش مبارزه کرد، امروز دیگر در بین ما نیست. کسی که او را رهبر معنوی جنبش سبز می دانستند امروز پر کشید تا با مرگش، در این محرم سبز باز خروشی دیگر بیافریند.
خدا بیامرزدت مرد که به ما آموختی با ظلم در هر لباسی که باشد باید مبارزه کرد. و تو مبارزه کردی و همیشه خار چشم حکومت ها بودی، امروز دیگر آرام بخواب که شاگردان سبزت راه تو را ادامه خواهند داد.

بعد یه مدت دوری سخته دوباره عادته نوشتن برگرده. از چی باید گفت تو این جور مواقع؟ خوب از حال و احوال شروع می کنم. حالم خوبه، واقعا عرض می کنم. با این حال که زندگیم بدجوری به روزمرگی دچاره و این موضوع آزارم میده ولی انصافا خوبم. با این حال که تو این مدت نه کتاب زیاد خوندم، نه فیلم زیاد دیدم، نه پولی دستم رسیده، نه زندگی شخصیم دچار حادثه فوق العاده ای شده، ولی باز احساس خوبی دارم. خوشحالم چون می بینم تو کوچک ترین شهرها هم کسانی هستند که به وضع موجود اعتراض می کنند. پیروزی بزرگی که تو 16 آذر اتفاق افتاد رو نمیشه با این جار و جنجالهایی که با یه توطئه از پیش طراحی شده ایجاد کردن تحت الشعاع قرار بدن. اگه شک دارین تا جمعه صبر کنید. حادثه ای دیگر در راه است.
اصلا قصد نداشتم باز از سیاست صحبت کنم، ولی خوب دیگه ناف ما رو با سیاست بریدن. خوب از چیزهای جالبی بگم که تو این مدت برام اتفاق افتاده. از زنجان بگم. خوب من چون فقط دو شب در این شهر افتخار حضور دارم، فقط کارم شده از خوابگاه که وسط شهره بکوبم برم دانشگاه که خارج شهره، از زنجان هم فقط همون خیابونهایی که در این مسیر هست دیدم. البته چون نمی خوام دروغ گفته باشم، یه بار زد به سرم با پای گچ گرفته یه مسیر طولانی رو در پی یافتن یک پتو فروشی برای تهیه یک پتو گز کردم. بله روز اول مهر یعنی درست همون روزی که برای گرفتن خوابگاه به دانشگاه رفته بودم، طی حادثه ای یکی از استخوان های انگشت پای راستم شکست. خوب این هم یه جور خوشامد گویی هست دیگه. البته من به دل نگرفتم چون برام برکاتی هم داشت.
یه میدون جالب این زنجان داره به اسمه سبزه میدان، البته به من ربطی نداره که خاطره ام اونجا اتفاق افتاده، این میدون که اصلا شبیه میدون نیست، بیشتر به یه نیمچه پارک شبیه؛ با حداقل درخت. تو این میدون اکثرا پیرمردها و اونهایی که منتظرن تا چند ساله دیگه پیرمرد شن دارن انگشتر می فروشند یا می خرند، حال و هوای دور و اطراف باغ نادری مشهد رو داره، اگه رفته باشین. یه بساط کتابهای قدیمی هم همیشه اونجا پهنه، کنار این بساط هم یه یارویی روی یه پتوی متعفن میشینه، که هنوز کشف نکردم که این یارو فروشنده کتابهاست یا نه، بر حسب تصادف محل زندگیش در کنار این بساط واقع شده. یه روز صبح اول وقت که برای رفتن به دانشگاه از اونجا رد می شدم خبری از مردان انگشتر فروش نبود، ولی بساط کتاب پهن بود. من که با پای شکسته لنگان لنگان در حال عبور بودم، و قاعدتا زیاد از وضعیتم راضی نبودم، وسط اون بساط کتاب چشمم به عکس صادق هدایت افتاد که روی یک کتاب داشت به من نگاه می کرد. در یک آن یاد مردک خنزر پنزری بوف کور افتادم و داشتم خودم رو جای اون مردک تصور می کردم که بوی تند تعفن انسانی مغزم رو منهدم کرد. نگاهم به یاروی کنار بساط کتاب افتاد که استوار در جایگاهش حضور داشت، و به من یادآوری کرد که هنوز نیمچه فاصله ای تا مرد خنزر پنزری بوف کور شدن، دارم.
باز از زنجان بگم، یه عادت جالبی دارن این زنجانی ها به جایی که باید بگن میدون نمی گن میدون، به جایی که نباید بگن، میگن. مثلا تو شهر به میدون آزادی (جایی که خوابگاه بنده واقعه) میگن بولوار. به میدون انقلاب میگن چهار راه، به میدون استقلال (جایی که باید سرویس دانشگاه رو سوار شم) باز می گن چهار راه. توی دانشگاه ساختمانهای دانشکده فنی رو شبیه هم ساختن که همین مسئله برای تازه واردهایی مثل ما باعث می شد که راهمون رو گم کنیم. هر ساختمان دارای سه طبقه بود که هر طبقه یه محوطه دایره ای شکل دارد. یه بار داشتم دنبال جایی می گشتم از یک دانشجو آدرس اون جا رو پرسیدم، گفت میدون اول رو رد میکنی، میدون دوم رو هم همین طور بعد میری سمت چپ.
پ.ن1: تو این مدت سه تا کتاب خوندم، که هر سه تا خوب بود. تنهایی پر هیاهو، همنوایی شبانه ارکستر چوبها اثر بسیار خوب رضا قاسمی و در رویای بابل اثر ریچارد براتیگان.
پ.ن 2: چند فیلم خوبی هم که دیدم، ضد مسیح فن تریر که عجیب ترین ساختش محسوب میشه. عطر انبه کال از سینمای تایوان که حسابی چسپید. ربان سفید که شاهکار محض بود. تجربه دوست دختر که باز سودربرگ رو برایم پر اهمیت کرد. حتما صحنه پایانی فیلم رو ببینید.
پ.ن 3: هنوز شاهین نجفی گوش میدم، بدجوری معتادم کرده. تراک های "حسن من" و "غزل" رو بدجوری الآنها می پسندم.
پ.ن 4: محرم امسال هم رسید. خیلی وقت نیست که مثل دوران جوانی دیگه زیاد بی تابش نیستم. بیشتر با کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا حال می کنم. ولی میدونید که امسال چرا مهمه، باز منو بی تاب کرده. مخصوصا تاسوعا و شام غریبانش.
پ.ن ۵:مثل اینکه جمعه باید تو خونه بمونیم و صبر کنیم تا مجوز حضور سبزمان برسه.